![]() |
![]() |
|
|
سلام سلام و باز هم سلام
ای بابا کلاس کارو دارین فقط ماهی یه بار آپ میکنم بعضیا ابروریزی نمیکردن آپ نمیکردم حالا چه خودمو تحویلم میگیرم انگار چه خبره یکی نیست بگه نه اینکه خیلی عالی مینویسی تقدیم به دوستای گلم مهتاب باران میشود با یاد تو شبهای من رنگی دگر دارد ز تو،بیداری و رویای من گلهای رنگین دیده امدر گلبن اندام تو این سیر را من دانم وپروانه ی لبهای من بر لب سخن گم میکنم،آن دم که از ره میرسی این خط روشن را بخوان،بر صفحه سیمای من چون عزم رفتن میکنی،در چشم غمگینم نگر اندوه را پیدا ببین در اشک ناپیدای من خوب اینم از شعر تا سلامی دوباره خدانگهدار |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 14:57 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلام وباز هم سلامممممممممممممم
چطورید دوستای من؟ خوبین؟ خوشین؟ سرحالین؟ منم خوبم ممنون از لطفتون اگه بدونید واسه تازه کارا چقدر سخته یه پست بخوان بزارن نه اینکه خود مطلب نوشتن سخت باشه ها نه من مثلا این دفعه خواستم کلاس بزارم ویه عکس تو وبلاگم بزارم اما با کم لطفیه دوستان مواجه شدم و کمکشونو از من دریغ کردن خواستن توانستن است بلاخره یاد گرفتم اما قسمت نشد که بزارم نشون میدم چقدرپیشرفت کردم مطلب نوشت دیگه باید تحمل کرد دیگه بی حوصله بازی در نیارین تا برم سراغ مقدمه دوم اما مقدمه دوم: دیشب که داشتم فکر میکردم تو وبلاگم چی بنویسم وبه هیچ نتیجه ای هم نمیرسیدم یه دفعه اخبار خبر اعزام دانشجوهارو به عمره اعلام کرد منم فکر کرم( خدایش فکر کردم) بهتره خاطره ثبت ناممو بنویسم خوب اینم مقدمه دوم بریم سر اصل مطلب حدود سه ساله پیش که دانشگاه اعلام کرد واسه عمره دانشجویی ثبت نام وبعد قرعه کشی میکنن منم نمی دونم چی شد که یهو هوای اون دیار به سرم زد وخواستم ثبت نام کنم البته بماند که چقدر زحمت کشیدم تا بابام راضی شد با کلی خواهش والتماس رفتم تو لیست قرعه کشی بعد از چند ماه قرار شد تو نمازخونه جمع بشیم تا مراسم انجام بشه البته من همیشه خدا تو قرعه کشی نفر آخر بودموبرام مثل روز نتیجه روشن بود اما به روی خودم نیاوردم و رفتم نمازخونه قرعه کشی شروع شد (حدسم درست از آب دراومد )ونفرات اصلی اعلام شدن بعدش قرار شد نفرات ذخیره رو اعلام کنن که بنده یکی مونده به اخر اسمم دراومد تو رو خدا تا حالا یه آدم این قدر کم شانس دیده بودین خلاصه منم حساس و به کل از رفتن نا امید شده بودم شروع کردم به گریه
مشرف بشیم عمره تو رو هم میبریم وای اگه بدونین چقدر خوشحال شدم. من ومامانم رفتیم دنبال کارای پاسپورت که پدر جان خبر اوردن که سفر کنسل شد دیگه خدایش تا اون موقع این قدر ضایع نشده بودم حسابی حال گیری بود خصوصا بعد از چند روز که پاسپورتامون با پست اومد دیگه کلا از اون سفر ناامید شده بودم وداشتم فراموش میکردم که آخرای خرداد که تو فرجه های آخر ترم بودیم دیدم تلفن زنگ زد گوشیو که ورداشتم دیدم از دانشگاست وبهم گفتن اگه پاسپورتت آمادست بیا ثبت نام کن واسه سفر عمره دانشجویی اصلا باورم نمیشد خیلی خوشحال شدم . مدارکو برداشتم و رفتم واسه ثبت نام خوب قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید. البته تا برم کلی جریانات داشتم که فکر کردم شما دیگه حال شنیدن ندارین واسه همین همینقدر بسه. قابل توجه اونایی که میگفتن اگه چیزیشو عوض کنم بهم میگن چیزی تغییر کرده بود؟ خدایش خوب...... گرفتم نه؟ خوب عزیزان من اینم مطلب این پست تا درودی دوباره بدرود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:17 توسط مهتاب |
|
|
سلام سلام وباز هم سلام
امروز یعنی ۳۱/۳/۸۶ تاریخ اولین روز وبلاگمه وبلاگم یه روزست این دفعه میخوام درمورد وبلاگم حرف بزنم از دفعه بعد میرم دنبال مطلبای جدید خب از اونجایی که میدونم مردم شریف ایران مردم کنجکاوی هستن(خودم که اینطوریم)میخوام بگم چرا اسم وبلاگم رو سلام گذاشتم تا بعدا ازم نپرسن: دلیل اصلیش که یکی از دوستان بود که اصلا اهل سلام کردن نبود انگار سلام واسش یه کلمه بیگانه بود منم که ادمیم تو رفاقت کم نمیزارمگفتم اسم وبلاگو بزارم سلام حداقل اینجوری یه کم بهش عادت کنه اما دلیل فرعیش گذاشتم سلام چون فکر میکنم با سلام همه چیزای خوب شروع میشه با سلام دوستیا شروع میشه وکدورتا تموم میشه منم به قلم وفکرم سلام میکنم وسعی میکنم هدف جدیدی رو تو زندگیم شروع کنم البته من معتقدم نوشتن استعداد میخواد که من... موافق نیست حالا اینجا یا حرف اون ثابت میشه یا حرف من خب از اینم بگذریم من اینجا میخوام حرفایی رو بزنم که شاید خیلیا نپسندن میخوام خیلی راحت حرف بزنم ودر قیدو بند فعل واین حرفا نباشم واصلا مهم نیست که جمله ها بهم میخورن یا نه من دیگه شروع کردم وامیدوارم بتونم ادامه بدم با اون که میدونم معلوم نیست کار این وبلاگ به کجا برسه اما قصدم اینه که سرپا نگهش دارم وبه کمک دوستانم نیاز دارم افرین دوستای خوبم یا با زبون خوش کمک میکنید یا به زور کمک میگیرم وسلام خوب یه دو سه تا جمله خوبم بذارم که حداقل ادم یه چیزی یاد بگیره آنچه خدا به انسان داده استحقاق الهی است وما هیچ استحقاقی نسبت به آن نداریم آنچه که به افراد داده میشود اگر به فرد دیگری داده میشد شاید نمیتوانست به آن خوبی انجامش دهد وهرکس هر چقدر بهش نعمت داده میشه همون قدر باید جوابگو باشه ودر آخر هم عذر خواهی میکنم چون عبارت دقیق این چند مطلب بالا رو نداشتم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 17:47 توسط مهتاب |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| پیوندها |
|
بی نشان حدیث دل بغض گرفته آفتاب در حجاب خاتون لیلا نارنجی تنها |
|
RSS
|